تبليغاتX
مهتاب شبونه - مرگ گویا نفس زندگی است
لحظه ها خواهند رفت ؟

به کجا خواهند رفت ؟

تا سر تیک تیک یک ساعت دست ؟

یا نه از آن دور تر

و چرا مکثی نیست ؟

تا برای عددی فکر کنیم

تا برای نقشی

روی دیوار هزاران ساله

تا برای قفسی در زندان

لحظه ها چند قدم دورترند

دورتر از نفس درک زمین

به  چه مغرور شدی

ای که مردن همه ی نقش تو است

مرگ چند گام جلوتر از توست

و صدای قدمش پشت سرت

مرگ تا لحظه ی بودن با توست

و سپس خواهد مرد

                                                       از دادشم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط (مــریــم) |