![]() |
![]() |
|
|
لحظه ها خواهند رفت ؟
به کجا خواهند رفت ؟ تا سر تیک تیک یک ساعت دست ؟ یا نه از آن دور تر و چرا مکثی نیست ؟ تا برای عددی فکر کنیم تا برای نقشی روی دیوار هزاران ساله تا برای قفسی در زندان لحظه ها چند قدم دورترند دورتر از نفس درک زمین به چه مغرور شدی ای که مردن همه ی نقش تو است مرگ چند گام جلوتر از توست و صدای قدمش پشت سرت مرگ تا لحظه ی بودن با توست و سپس خواهد مرد از دادشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دختری از خطه جنوب هرمزگان ، خونگرم و مهربون
متولد 2/5/1360 دوست دارم در وبلاگم تمام شعرای خودم و داداشم رو که خیلی دوسش دارم بنویسم |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|