![]() |
![]() |
|
|
به چه مي ماني
به لطافت برگ سعادت مهتاب دريا به غمزه شب به اندام تنومند خيال در شاعر و شعر كه بارگاه چشم هايت را به تصور انديشناك ذهن داد خوب است آدم ها شعر مي خوانند به دل واژه اي ده تا ساعت نگاهت را به قدر معاني انسان بچرخاند به چه مي ماني به طعم واژه هاي پنهان ناگفته به لب هاي حسرت نه به راز مي ماني نه به .... نمي دانم مي ماني از خودم ( تقديم به ؟ ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
جهانم را بسوزانید که دیگر جای ماندن نیست
که دیگر جایگاه شوق های خانه کردن نیست که دیگر رفته از رخسار دنیا رنگ خوبی ها محبت واژه ی زیبای خواندن نیست ز بس در خون شکفته دست های سرخ نامردی که حتی راهکاری هم برای خون ندادن نیست و من تنها امیدم را به تو بستم که جز تو هیچ کس در فکر زیبای نماندن نیست بگو دنیا همان تقدیر بد عهدی آدم هاست که جز پر پر شدن جایی برای دل سپردن نیست از خودم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
در کشش ثانیه ها
لحظه ها می بارند رنگ ها می رقصند زندگانی در پیش عشق شاید چیدن یک گل سرخ شاید دو سه حرفی که چکیده ز دهان دونفر یا گمان کردن هر خاطره ای،قصه ای،رویایی یا اگر مکث کنیم عشق یعنی مرگ به عقب برگردیم مادران می بارند مادران می رقصند زندگانی زیباست مادران قصه ی خوبی هستند مادران واژه ی پاکی هستند مادران خاطره اند مادران قسمتی از مرگ مرگهایی زنده مرگهایی عاشق همه فکر می کنیم هوا نامرئی است مثل رنگ لحظات مادر آسمان آبی نیست انعکاس رخ مادر زیباست مهر در پنجه ی مادر پیداست عشق بر گونه ی مادر جاریست لطف در پشت دل او مخفی است از داداشم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط (مــریــم) |
|
نشو با من غریبه مثه نامهربونا بلا گردون چشمات زمین و آسمونا تو رو دیدم تو بارون دل دریا تو بودی تو موج سبزه سبزه تن صحرا تو بودی مگه میشه ندیدت تو مهتاب شبونه مگه میشه نخوندت تو شعر عاشقونه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
سفر کردم که از عشقت جدا شم
دلم می خواست دیگه عاشق نباشم ولی عشقت تو قلبم مونده ای وای دل دیونمو سوزنده ای وای هنوزم عاشقم دنیای دردم مثل پروانه ها دورت می گردم تقدیم به ( ؟ )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
بیا مرگ را قسمت کنیم
در حاشیه ی کور شبانه بیا با هم تا تجلی خورشید رویم بیا زرد شویم آن جا که تمایل سبز چمن با ماست آن جا که رنگ سفید حادثه می درخشد آن جا که لا به لای ثانیه ها یقین می روید بیا با مرگ بسازیم بیا تا بارورشدن روح تا آسمانی شدن دل تا نبض آشنایی تا جاوید ها تا بلوغ بیا با مرگ زندگی کنیم از داداشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
لحظه ها خواهند رفت ؟
به کجا خواهند رفت ؟ تا سر تیک تیک یک ساعت دست ؟ یا نه از آن دور تر و چرا مکثی نیست ؟ تا برای عددی فکر کنیم تا برای نقشی روی دیوار هزاران ساله تا برای قفسی در زندان لحظه ها چند قدم دورترند دورتر از نفس درک زمین به چه مغرور شدی ای که مردن همه ی نقش تو است مرگ چند گام جلوتر از توست و صدای قدمش پشت سرت مرگ تا لحظه ی بودن با توست و سپس خواهد مرد از دادشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط (مــریــم) |
|
سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه آخه عشق دو عاشق با ندیدن کم نمیشه غمه دور از تو موندن یه بی بال و پرم کرد نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری خوشم با خاطراتت اینو از من نگیری
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
بودیم و کس پاس نمی داشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
به نام خدای تو
خدای من خدای عشق و خدای ناگفته های من و تو قبل از هر چیز بودنت را که هدیه ای بزرگ برای من است به تو تبریک می گویم و بعد تو را ارج می نهم که زیبا عشق می آفرینی. رنگ می زنی ، شوق می دهی ، وقتی می بینمت چشمهایم آبی می شوند. قلبم سرخ ، زبانم نرم ، روحم آرام و خدایم دوست داشتنی تو آنقدر زیبایی که خوب می میرانی و من با تو هر لحظه می میرم و زنده میشم من آشیانه ی متروک یک بهانه بودم تو برای من خوش آمدی و من آمدنت را قاب می کنم در چشم های شیشه ای قلبم .!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
غریبی آشناترین درد ماست و آشنایی غریب ترین رویا
بیگانه مباشیم و سخن آشنایی هم نزنیم که آشنایان ناجوانمردانه بیگانه اند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
مادر تو زیبا ترین و پر معنا ترین واژه ای هستی که تو عمرم خواهم داشت.
دوسِت دارم ! دوسِت دارم ! دوسِت دارم !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط (مــریــم) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دختری از خطه جنوب هرمزگان ، خونگرم و مهربون
متولد 2/5/1360 دوست دارم در وبلاگم تمام شعرای خودم و داداشم رو که خیلی دوسش دارم بنویسم |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
|
RSS
|